درج خاطرات و تجارب عكسها سفرنامه ها جوك و نرم افزار كاملا غير سياسي
| |||
|
|
330 هزار پوند برای همسر به شرط اینک هر روز یک نخ سیگار مصرف کند:

همسر برات هرگز اجازه نمی داد که شوهرش سیگار مصرف کند، او هم به تلافی این کار همسرش، وصیت کرد که 330 هزار پوند به همسرش برسد به شرط اینکه او هر روز یک نخ سیگار مصرف کند.
حضور در مراسم تشییع جنازه خود:

انجل پانتوجا ، جوان 24 ساله آمریکایی، وصیت کرده بود که پس از مرگش در مراسم تشییع جنازه خود حضور داشته باشد. مادر آنجل از مسئولین غسال خانه خواسته بود تا آخرین آرزوی پسرش را بر آورده کنند. به این ترتیب آنها برای اجرای وصیت عجیب این جوان ، او را به حالت مومیایی در آوردند تا بتواند ایستاده در طول مراسم تشییع جنازه در کنار تابوت خود قرار بگیرد و مهمانان با او وداع کنند. پس از مراسم تشییع جنازه وی را در تابوت قرار دادند و دفن کردند.
ادامه در ادامه مطلب
چشم چرانی
چشم چرانی در آقایان امری طبیعی است... هرکی به گه من این کار را نمی کنم ،شما باور نکنید.همه مردها در هر سن و هر شغل و مکان کارشان را( چشم چرانی ) انجام میدهند . چنانکه محققان ثابت کرده اند که یک سال از عمر مردان صرف نگاه کردن به زنان میشود. مردان از روی کنجکاوی دوست دارند جاهایی از بدن زنان را ببینند که قرار نیست دیده شود .شاید هم این امر باعث چشم چرانی آنان می شود. وگرنه اگه اون قسمتهای ممنوعه در معرض دید باشد ، شاید مردان نیز از این عملشان دست بکشند . برای ثابت کردن ادعایم نمونه ای از عکسها ی افراد در سنین و موقعیتهای اجتماعی مختلف را برایتان تهیه شده است
ادامه در ادامه مطلب
|
بوی گندم مال من |
هر چه که دارم مال تو |
|
یه وجب خاک مال من |
هر چی میکارم مال تو |
|
اهل طاعونی این قبیله مشرقی ام |
تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ |
|
پوستم از جنس شبه |
پوست تو از مخمل سرخ |
|
رختم از تاوله |
تن پوش تو از پوست پلنگ |
|
تو به فکرجنگل آهن و آسمون خراش |
من به فکر یه اتاق اندازه تو واسه خواب |
|
تن من خاک منه ساقه گندم تن تو |
تن ما تشنه ترین تشنه یک قطره آب |
|
بوی گندم مال من |
هر چه که دارم مال تو |
|
یه وجب خاک مال من |
هر چی میکارم مال تو |
|
شهر تو شهر فرنگ |
آدماش ترمه قبا |
|
شهر من شهر دعا |
همه گنبذاش طلا |
|
تن تو مثل تبر |
تن من ریشه سنگ |
|
تپش عکس یه قلب |
مونده اما رو درخت |
|
بوی گندم مال من |
هر چه که دارم مال تو |
|
یه وجب خاک مال من |
هر چی میکارم مال تو |
|
نباید مرثیه گو باشم واسه خاک تنم |
تو اخه مسافری خون رگ اینجا منم |
|
تن من دوست نداره |
زخمی دست تو بشه |
|
حالا با هر کی که هست |
هر کی که نیست داد میزنم |
|
بوی گندم مال من |
هر چه که دارم مال من |
|
یه وجب خاک مال من |
هر چی میکارم مال من |
ترکه توی کوپه قطار با یک خانم غریبه همسفر بوده. شب خانمه میره تخت بالایی میخوابه و ترکه تخت پایینی. نصفه شب خانمه میگه سردمه، کاش شما میتونستی میرفتی از مأمور قطار برام پتو میگرفتی. ترکه میگه میخوایی خانم امشب فرض کنیم زن و شوهر هستیم تا هردومون گرم شیم؟ خانمه که همچین بگی نگی از پیشنهاد بدش نیومده بوده میگه باشه حاضرم. ترکه میگه پس پاشو خودت برو پتو بگیر، برای منم یه چایی بیار
ترکه با دوست دخترش میرن پارک یارو میگه :عزیزم اگه این درخت کاج زبون داشت الان به ما چی میگفت ؟ دختره میگه اگه زبون داشت میگفت:کره خر من زرد آلو ام نه کاج
یه روز ترکه میفته دنبال دختره با سنگ میزنه توو سرش . بهش میگه خوب مختو زدم ها
دو تا ماشین با هم تصادف میکنند. افسر میاد و میپرسه: کدومتون مقصر بودید؟ ترکه میگه: والله من خواب بودم، ندیدم از ایشون بپرسید
ترکه می گن جسم شفاف رو تعریف کن؟ می گه جسمی که از این ور بتونیم اونورشو ببینیم میگن آفرین حالا یه مثال بزن می گه ….. نردبون
ترکه با زنش دعواش می شه چراغو خاموش می کنه میگه چرا چراغو خاموش کردی میگه جواب ابلهان خاموشیس
ترکه شاکی میره ثبتاحوال، میگه: آقا این اسم من خیلی ضایست، باید حتماٌ عوضش کنم. کارمنده ازش میپرسه، مگه اسمتون چیه؟ ترکه میگه: اصغرِ انچهره!
کارمنده میگه: آره خوب حق دارید، باید حتماً عوضش کنید. حالا چه اسمی میخواید بگذارید؟ ترکه میگه: اکبرِ انچهره
به ترکه میگن یه جمله ی فلسفی بگو میگه: احمق ترین افراد کسانی هستند که به همه چیز اطمینان کامل داشته باشند. میگن: مطمئنی؟ میگه: صد در صد
ترکه تلویزیون میخره بعد کنترلشو پس میاره به صاحب مغازه میگه بیا داداش این ماشین حساب توش بود ما حرومی بهمون نمیاد
یه روز اصفهانیه تو مسابقات رالی شرکت میکنه ,وسط راه مسافر سوار می کنه
دلداری ترک به دوست دخترش : مهم نیست که قشنگ نیستی ! قشنگ اینه که مهم نیستی
دفترچه خاطرات ترک : خیلی فقیر بودیم ،هیچ پولی نداشتیم ، مادرم قادر به زاییدن من نبود ، خاله ام مرا زایید
دلسوزی عزراییل
روزی رسول خدا صل الله علیه و آله نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد. پیامبر از او پرسید: ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی، آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟
عزارییل گفت در این مدت دلم برای دو نفر سوخت:
1- روزی دریایی طوفانی شد و امواج سهمگین آن یک کشتی را در هم شکست همه سر نشینان کشتی غرق شدند، تنها یک زن حامله نجات یافت او سوار بر پاره تخته کشتی شد و امواج ملایم دریا او را به ساحل آورد و در جزیره ای افکند و در همین هنگام فارغ شد و پسری از وی متولد شد، من مأمور شدم که جان آن زن را بگیرم، دلم به حال آن پسر سوخت.
2- هنگامی که شداد بن عاد سالها به ساختن باغ بزرگ و بی نظیر خود پرداخت و همه توان و امکانات و ثروت خود را در ساختن آن صرف کرد و خروارها طلا و جواهرات برای ستونها و سایر زرق و برق آن خرج نمود تا تکمیل نمود. وقتی خواست به دیدن باغ برود همین که خواست از اسب پیاده شود و پای راست از رکاب به زمین نهد، هنوز پای چپش بر رکاب بود که فرمان از سوی خدا آمد که جان او را بگیرم، آن تیره بخت از پشت اسب بین زمین و رکاب اسب گیر کرد و مرد، دلم به حال او سوخت بدین جهت که او عمری را به امید دیدار باغی که ساخته بود سپری کرد اما هنوز چشمش به باغ نیفتاده بود اسیر مرگ شد.
در این هنگام جبرئیل به محضر پیامبر (صل الله علیه و آله) رسید و گفت ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: به عظمت و جلالم سوگند شداد بن عاد همان کودکی بود که او را از دریای بیکران به لطف خود گرفتیم و از آن جزیره دور افتاده نجاتش دادیم و او را بی مادر تربیت کردیم و به پادشاهی رساندیم، در عین حال کفران نعمت کرد و خود بینی و تکبر نمود و پرچم مخالفت با ما بر افراشت، سر انجام عذاب سخت ما او را فرا گرفت، تا جهانیان بدانند که ما به کافران مهلت می دهیم و لی آنها را رها نمی کنیم.